یکی از مقدمات قبل از ازدواج خواستگاری است که یکی از مراسم سنتی در
ایران می باشد که از قدیم الایام بوده و هنوز نیز خوشبختانه رایج است و امیدواریم
این سنت نیز مانند بسیاری از سنت های دیگر از بین نرود.
خواستگاری مرحله ارزیابی و مشاهده دختر و پسر است و ۲خانواده می روند که
با یک وصلت یکی شوند در هم آمیزند متحد شوند...مراسم خواستگاری گرچه
لحظات خوش و مطلوبی دارد ولی معمولا با نوعی اظطراب و دلواپسی و دلشوره
همراه است:دیدن ها پسندیدن ها بله گفتن ها جواب رد دادن ها چی پوشیدن ها؟
چطور شروع کردن ها و چه حرفی بزنن که خوب باشد؟و...به قول قدیمی ها:باید
۴۰کفش آهنین و ۷خمره روغن چراغ سوزاند تا یک عروسی سر بگیرد.
اگر بخواهیم جنبه حقوقی و قانونی خواستگاری را در نظر بگیریم باید بگویم:
خواستگاری در قانون مدنی تعریف نشده است ولی از نظر عرف خواستگاری عبارت از
این که مرد از زنی تقاضای ازدواج نماید و تنها ماده قانونی در رابطه با ازدواج ماده
۱۰۳۴ق.م می باشد که بیان دارد:*مرد می تواند هر زنی را که خالی از موانع نکاح
باشد خواستگاری نماید.* و طبق آنچه که در ماده ۱۰۳۵ق.م ذکر شد در میابیم
که خواستگاری مرد از یک زن ایجاد هیچ تعهدی برای ازدواج نمی کند در واقع وعده
ازدواج ایجاد علقه(رابطه) زوجیت نمی کند بنابراین تا زمانی که عقد رسمی
صورت نگیرد طرفین هیچ گونه تعهدی نسبت به یکدیگر ندارند.
منتظر سوالات و نظرات شما دوستان وبلاگی هستیم
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/06/24ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
شاید این سئوال وجود داشته باشد که چرا با وجود هزاران قصه و داستان درباره ی اینکه
زندگی زناشویی سخت است باز هم زن ومردخواسته و ناخواسته جذب یکدیگر می شوند؟؟
با توجه به مطالعاتی که داشتم می توانم اینگونه پاسخ بدهم که:
انسان ناچار نیست!! چراکه در جامعه می بینیم درصد خیلی کمی تا آخر عمر ازدواج
نمی کنند و دلیل ازدواج بیش از ۹۵٪ از افراد جامعه می تواند مختلف باشد یعنی
دلایل مختلفی برای ازدواج وجود دارد:
انسان ذاتا اجتماعی است و به میل به اجتماعی زیستن دارد مثل خیلی از جانوران ( زنبورو
مورچه و..) و این می تواند پاسخی به نیاز طبیعی بشر باشد. انسان به دلیل گرایش به
اجتماعی زیستن اقدام به تشکیل گروه اجتماعی به نام خانواده می کند. خانواده نخستین
اجتماعیست که انسان آداب و رسوم اجتماعی را در آن فرا می گیرد. خانواده کانون
حفظ سنن اخلاقی و مرکز رشد احساسات و عواطف است در واقع خانواده کانونی برای
حمایت از انسان است و همانطور که در بسیاری از کتابهای جامعه شناسی بیان شده
است که:کسانی که از حمایت خانواده برخوردار نیستند بی پناهند و در معرض فساد
و تباهی قرار می گیرند و کودکانی که بدون خانواده بزرگ می شوند دارای کمبود های
عاطفی و اخلاقی فراوان هستند و از همین اهمیت تشکیل خانواده می توانیم به ارزش
فردی و اجتماعی ازدواج که اساس تشکیل خانواده هست پی ببریم.
بنابراین برای درک روشن تر بهتر است ارزش و فایده ازدواج را به ۲ قسمت تقسیم
کنیم: فایده فردی و فایده اجتماعی
فایده فردی ازدواج می تواند عبارت باشد از: ۱.مانع شدن فرد از غوطه ور شدن در فساد
جنسی ۲. موجب آرامش و آسایش انسان طبق آیات قرآنی
فایده اجتماعی ازدواج نیز می تواند عبارت باشد از: ۱. سعادتمند شدن جامعه در نتیجه
وجود رابطه جنسی مشروع ۲. توسعه اقتصادی ۳. وجود فرزندانی با تربیت سالم که ناشی
از روابط مشروع بین زن و مرد می باشد...
در هر صورت خیلی از شماها نیز ممکن است دلایل اصلی ازدواج را اینگونه بیان کنید:
۱.گریز از تنهایی ۲. ترک خانه پدری ۳. تمایلات جنسی ۴. شرم از جامعه ۵. غریزه
مادر یا پدر شدن ۶. واجب دانستن ازدواج طبق سخن پیامبر۷. شرم از جامعه و ...
(مطالب مربوط به حقوق و قوانین ازدواج ادامه دارد)
منتظر نظرات و سئوالات شما دوستان وبلاگی هستیم...
توسط سپیده( دانشجو حقوق )
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/06/19ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|

دلم را آذین بسته ام برای آمدنت برای تو که همراه سپیده می آیی
و هزاران چشم منتظر آمدنت را لحظه می شمارند آذین بسته ام برای تو که
مسافر صبحی و طلسم این تاریکی این شبها به دست تو
می شکند اما این کوچه ها بهانه ایست که آمدن تو را نوید می دهد ظهوری
روشنتر از خورشید و حضوری با عدالت پاینده..
فرا رسیدن نیمه شعبان سالروز ولادت یگانه منجی عالم بشریت قائم آل محمد(ص)
را تبریک می گویم.






+
نوشته شده در شنبه
1387/05/26ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
۱.ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم راحتی بیشتر
اما زمان کمتر ۲. مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ۳. زندگی
ساختن را یاد گرفتیم نه زندگی کردن را ۴. ساختمان های بلندتر اما طبع
کوتاه تر بزرگراههای پهنتر اما دیدگاه های باریکتر ۵. فضای بیرون را فتح
کردیم نه فضای درون را ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب را ۶. عجله کردن
را آموخته ایم نه صبر کردن را درآمدهای بالاتر اما اصول اخلاقی پایینتر
۷. بیشتر می نوسیم آما کمتر یاد می گیریم بیشتر برنامه می ریزیم اما
کمتر به انجام می رسانیم.
زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ایی از لحظه های لذت بخش است.
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/14ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
خواهد آمد...
سکوت کن..سکوت کن تا صدای پایش را بشنوی. نفس بکش تا بوی
بهشتیش را استشمام کنی. صدایش کن او صدایت را خواهد شنید.
هر صبح به او سلام بگو! و امیدوار باش که بالاخره یک روز از افقهای
روبرو خواهد آمد.
به رسم سپاس...
تو در صداقت آیینه تو در بغض آسمان تو در روحانیت ملکوت تو در
معصومیت کودکانه جای داری. خدایا تو همان جایی که دلهای
شکسته فریادت می زنند. به رسم سپاس نوشتم که بدانی
دوستت دارم.
شهید...
عاشق پرواز بود همیشه به آسمان خیره می شد و به فکر فرومی رفت
تا اینکه روز موعود فرا رسید در اوج آسمان در میان دریایی از آتش
دسته ایی پرنده به پرواز درآمدند...آن روز آسمان آبی تر از همیشه بود.
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/14ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد
که مردمی که در آنجازندگی می کنند چقدر فقیر هستند آن دو یک شبانه
روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در
پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدرپرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:(( فهمیدم که ما در خانه یک
سگ داریم و آنها ۴تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای
دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها
ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود
اما باغ آنها بی انتهاست!))
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد:((متشکرم پدر! تو به من نشان دادی که ما
چقدر فقیر هستیم!))
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/14ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
می توان روی قلبها نقاشی کرد و روی هر قلبی حتی سنگ ترین آنها آرام و گرم نوشت:
دوستت دارم. می توان کینه ها را کنار گذاشت و زمزمه کرد:
*ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره باران نمی ماند*
می توان کنار پنجره منتظر پرنده ها ماند و دستها را با بالهایشان
متبرک کرد. می توان بدیها و خطاهای ریز و درشت را بخشید و گره
از ابروان گشود وشعر آشتی و لبخند را سرود می توان عشق
ورزید و دوست داشت و مهربان بود و آنقدر آیینه شد تا خورشید
روبروی ما بایستد و زلفهای خود را شانه کند. می توان از تنهایی
گریخت و به میان مردم آمد و ازعطر مهربانیشان سرشار شد. می
توان واژه های عاشقانه را از دفتر های خاک خورده بیرون آورد و به
دوست تقدیم کرد . می توان بزرگ بود آنقدر بزرگ که سر بر آسمان
سایید و با فرشته ها همسایه شد. می توان تغییر کرد و از این پهلو
به آن پهلو غلتید و از کبودی و تاریکی به وضوح و روشنایی رسید
درست مثل ابرهای اخمو و تیره که ناگهان تمام دلتنگی خود را بر
دشت می بارند.
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/05/14ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
سلام آقا. از کودکيم يادم هست
از همان موقع هر وقت اسم تو رو مي شنيدم مو به
تنم سيخ مي شد. همش مي گفتند توکه بياي همه آدم بدها
را مي کشي و سر از بدن همه آدمهاي بد جدا ميکني.
من هم به هر طرف که نگاه مي کردم آدم بد مي ديدم از
خودم گرفته تا بقال سرکوچه و تا ...../ حالا هم خودم را
ما بين همان بدهاي بيچاره مي بيبينم که قرار است
سرشان را تو از تن جدا کني.
همهء همون آدم بدها توي اين چند روز مي گفتند
خداکند که زودتر بياي!! بياي که چي؟ من جنگ
نمي خوام من يه دنياي معمولي مي خوام , با
آدمهاي معمولي که دورو نباشند و انسان باشند؛
خواسته زيادي که نيست.
يکي از همين ادمها که منتظرتند يه حاجي بازاريه
که وضعشم توپه ؛ چند روز پيش يه زن بيوه رو با دو
تا بچه با آبرو ريزي از مغازش انداختش بيرون
و گفت پولي ندارم بهت بدم ولي هر نيمه شعبان
برات جشن ميگيره و کلي خرج ميکنه ؛
آقا پيش خودمون بمونه ولي اون پولي که خرج جشن
شما ميکنه حق اون زنه ؛ اين يکي از کساييه که
ميگه اقا بيا ولي اقا تورو خدا نيا.
يکي ديگه از منتظرات اقا يکيه که از يه آدم پير
بيچاره کلاه برداري کرده و اونو خونه نشين کرده
و ولي براي عزاداري مادرت آقا هيئت ميگيره
و خرج ميده ؛ آقا پيش خودمون بمونه ولي اون
خرجي که براي مادرت ميده حق اون پيرمرده مظلومه. آقا تورو خدا نیا.
یکی دیگه از منتظرات آقا یه مردیه که کلی ادعای
نماز شبو دین و ایمان و لباس روحانیشه
(البته همه روحانیا بد نیستند) ولی زن خودشو ول میکنه
وزن خودش ناراضیه ولی میره زنهای دیگه صیغه میکنه
و دنبال هوی و هوس . آقا پیش خودمون بمونه ولی
هی بالا منبر دعای فرج میخونه ولی آقا تورو خدا تو گوش نکن و نیا.
آقا بنده و منتظر خوبم داریا ولی زیاد نیستند آقا .
آقا ما دوزار آبرو با ریا کاری و کارای دیگه
جمع کردیم ولی اگه تو بیای که ما دستمون رو میشه
و رو سیاه میشیم آقا.آقا تورو خدا حالا حالاها نیا؛ شاید امثالی مثل من آدم بشیم.
آقا خیلی حرف دارم ولی حوصله بچه های وبلاگی کمه.(نوشته ای از نیکا فکور)
+
نوشته شده در جمعه
1386/11/26ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
مدتها بود زمان آبستن وجود پاك ما آدمها بود و دنيا در انتظار يك عالمه وجودِ با وجود . بالاخره ما سرشار از سپيديهاي بي مثال با دلي اميدوار به بودني ناب به راه افتاديم در مسيري به نام زندگي ............
روزي كه زاده شديم به اسم آدم ، چه مي دانستيم و چه مي فهميديم راز اين سياهي را ؛ چه مي دانستيم كه ، لغزش مي شود بطن زندگي و نامردي مي شود ارزش ؟
چه ميدانستيم بودن ناب كه چه عرض كنيم نبودن ناب هم مي شود آرزو ؟
چه ميدانستيم که در اين دنيا فرق گرگ و گوسفند پيدا نيست ؟
چه ميدانستيم که در اين دنيا همه چيز عياري دارد جز آدم و آدم بودن بود؟
چه ميدانستيم که دوستي کم رنگ ميشود و بي معرفتي پررنگ؟
چه ميدانستيم که صداقت و خلوص ميشود مکروه و دروغ و ريا ميشود واجب؟
دست آخر گفتيم آخر ما را چه به اين غلط هاي زيادي و ما را چه به اين زندگي ؟
و با دلي گرفته از نامهربانيها و با وجودي بي وجود دست از پا درازتر برگشتيم به همان ناكجا آباد .........
واقعاً اين زندگيه چيه؟چه تعريفي از زندگي داريد؟چرا هيچ چيزي نميتونه آدمو راضي كنه تو اين زندگي؟چرا فاصله آدم ها انقدر از هم زياد شده تو اين زندگي؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه
1386/11/26ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
زیبایی عشق به سکوت است نه به فریاد...زیبایی عشق به تحمل است نه به خرد شدن و
فرو ریختن...عشق خیالیست که اگر به واقعیت بپیوندد تمام شیرینی اش را از دست می دهد.
هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت باشه که بهترین راهش اینه که بهش بگی
خدانگهدار شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه.
درخشش ستاره هایت را از من مگیر تو که می دانی عاشقم... عاشق برق چشمانت...
یکرنگی دلت را پنهان نکن تو که می دانی دیوانه ام... دیوانه آرامش آبی ات... ای آسمان
زندگیم.
دنیا فقط به عشق نیاز دارد به عشق شیرین ... این را وقتی غمگینم می فهمم بهتر است
عاشق باشیم و ببازیم تا اینکه هرگز عاشق نباشیم.
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت...هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید... خودمانیم! زمین این همه نامرد نداشت.
سرنوشت تصمیم می گیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی اما تنها قلب توست
که می تواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو باقی بماند.
آنقدر رسم وفا مرده که ترسم اینه که اگر روزی لیلی زنده شود یادی ز مجنون نکند.
همیشه ماندن دلیل بر عاشق شدن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند.
+
نوشته شده در جمعه
1386/11/26ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
زنی فرزانه بود که در کوه ها مسافرت میکرد،
در رودخانه تکه سنگ گرانبهایی یافت. وی روزی با مسافر
دیگری برخورد کردکه گرسنه بود،زن فرزانه سفره اش را گشود
تا با هم غذا بخورند. مسافر گرسنه سنگ گرانبها را درسفره زن فرزانه دید،
از آن بسیار تعریف و تمجید کردو از ان زن فرزانه خواست که آن را به او بدهد.
زن فرزانه بدون تامل درخواست او را پذیرفت و سنگ را به او داد.
مسافر در حالی که از یاری بخت غرق در شادمانی شده بود.به راه افتاد.
او می دانست که آن گوهر چنان ارزشی دارد که می تواند تا آخر عمرزندگی او را تامین کند.ولی او چند روز بعد برگشت و به جست و جوی زن فرزانه پرداخت. وقتی که او را یافت سنگ قیمتی را پس دادو گفت:فکرم را کردم .میدانم این سنگ چقدر گرانبهاست ولی من آن را به تو بر میگردانم به امید اینکه تو چیزی گرانبهاتر به من بدهی اگر میتوانی آن چیزی را به من بده که در درون تو وجود داردو تو را قادر ساخت آن سنگ را به من ببخشی...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/11/25ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
ميدونستي ما دو تا خيلي به هم مي آيم ؟ چون من گلم تو منگلي با هم ميشيم گلمنگلي.
هميشه مي گفتن پيدا کردن يه دوست خوب خيلي سخته اما من باورم نمي شد. تا اينکه تو رو ديدم که براي پيدا کردن من چه قدر زحمت کشيدي.
تركه مي ره فيلم شام آخر رو ببينه همراش قابلمه مي بره.
روانشناسان ترک ثابت کردند که مهمترين عامل طلاق ازدواج است
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد.
جز تو از هيچ کسي پي ام نميخوام! بي تو من ياهو مسنجر نميخوام! تو که نيستي سيستممو نميخوام! يکي پرسيد اگه آي دي ات هک بشه؟ حتي اين خيال زشتو نميخوام! من تو را ميخوام ...تو را ميخوام اونا را نميخوام.
لره ميره مكه وقتي برميگرده بهش ميگن چه خبر!!!!!!! ميگه هيچي طبق معمول خدا خونه نبود همه تو حياط ولو بودن.




+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/11/25ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم كني 
موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم .قلبمو هدیه می دم بهت مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی 
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا مي ذاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نمی ذاشت
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/11/25ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|

رسـول گـرامى اسلامى (ص ) فرمود: به وسيله من آگاه شديد, با على راه يافتيد وهدايت شديد, نيكى ها به واسطه حسن به شما عطا شد, ولى سعادت وشقاوت شما با حسين است آگاه باشيد كه حسين يكى از درهاى بهشت است , هر كس با او دشمنى كنـد, خدابوى بهشت را بر او حرام مى كند.
+
نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
ای حسین
من که مي دانم کجا ميروي؟ تو هم خوب ميداني! چه عاشقانه گفتي «فيا سيوف خذيني»! آخر حيف اين پيکر نيست که طعمه شمشيرها شود! حيف اين ابروان پيوسته نيست که با خون پيشاني خضاب شود! آخ من که ميدانم هر چه بگويم نرو ميروي!
پس خداحافظ...
(خداحافظ اي شعر شبهاي روشن، خداحافظ اي قصه عاشقانه، خداحافظ اي آبي روشن عشق، خداحافظ اي عطر شعر شبانه!)
مي روي؟!
جان زينب آهسته برو! بگذار يک دل سير تو را ببيند! خواهرت دل دارد!
بگذار بچه ها بيشتر بابا صدايت بزنند! بگذار لبخند علي اصغر بيشتر دلت را ببرد! شايد پشيمان شدي و نرفتي!
نرو حسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!
+
نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
شب شور عالمینه/ شب عباس و حسینه / دلای دیوونه ، امشب/ همه بین الحرمینه / امشب آسمون چی داره؟/ که به پای تو بباره / حنای ماه و ستاره / پیش تو رنگی نداره / همه ارض و سماء / همه اهل آسمان / شده ذکر لبشون / یا سفینة النجاة یا سفینة النجاة ....
+
نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|

اي کاش حرفاي دل رو راحت ميشد گفت بدون ترس از برداشتهاي غلط ديگران....
اي کاش هميشه قبل از اينکه درد و غمتو بگي ،يه نفر بدون گفتنت مرهمش باشه و دواش کنه.....
اي کاش بعضي حرفا رو هيچ وقت آدم نشنوه و بعضي حرفارو هيچ وقت نزنه.....
اي کاش ميشد به جاي دوست داشتن هم ،عاشق بوديم...
اي کاش وقت با هم بودن رو قدر مي دونستيم تا يه روز بعداز ازدست دادن همديگه به جرم قدر ناشناسي از گذشته پشيمون نشيم ......
اي کاش هيچ بچه اي از نديدن والدينش غصه نخوره .....
اي کاش آدما بجاي تهمت و افترا به فکر دوست داشتن و عاشقي بودند .....
اي کاش ميشد جدايي رو از دل آسمونها کند و بجاي اون محبت ميگداشتند ....
اي کاش و اي کاش و اي کاش ......
گاهي چه زود عهدمان،پيمانمان فراموش مي شود.....وانگار ما نبوده ايم که حرف زديم و حرف زديم و حرف زديم...
+
نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
آخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم . ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم . آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم
تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه يک انسان است تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني
براي آنکه به طريق خود ايمان داشته باشيم ، لازم نيست ثابت کنيم که طريق ديگران نادرست است . کسي که چنين مي پندارد ، به گامهاي خود نيز ايمان ندارد .
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است
چشمان تو باراني است و من بيهوده به دنبال نور چشمانت مي گردم..نوري كه زماني آتش قلبم را شعله ور مي ساخت....و من هنوز منتظرم چون بعد از هر باراني رنگين كماني از نور ظاهر مي شود و من هنوز در انتظار ديدن هفت رنگ زندگي در چشمان تو هستم
باز هم در بازي خيال تو ..کيش و مات شدم و من حيران که سرباز قلبم را با کدامين رخ تو واگذارکردم.....اي کاش هرگز بازي را شروع نمي کردم که در بازي عشق هميشه کيش و مات هستم.
+
نوشته شده در جمعه
1386/10/21ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|




کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

+
نوشته شده در جمعه
1386/09/30ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|

عمرتون صد شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبهای سرما یادتون همیشه با ما.
شب یلدا مبارک
+
نوشته شده در جمعه
1386/09/30ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
خداوندا
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی پشیمان می شوی
از قصه خلقت از این بودن از این بدعت
خداوندا نمی دانی که انسان بودن ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است....
+
نوشته شده در جمعه
1386/09/30ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
هیچ وقت به خودت مغرور نشو...برگ ها همیشه وقتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن
زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست
مهم نیست قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یک نفر....
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس .... تمام روزهايي که تنها بودي
به ما گفتند:دردها را که بزرگ شوید فراموش می کنید..درست این است: زندگی آنقدر
درد دارد که از درد نو درد کهنه فراموش می شود.
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/29ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
کوچيک که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست... ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته...

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/29ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که او از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یکریز و پی در پی نوای گرم خود را در گلویم سخت بفشارد
از این رو بشکند دائم سکوتم را
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/29ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
روز دانشجو رو به همه ی دانشجویان عزیز تبریک میگم
دانشجو
ای سرباز و پاسدار این وطن
در روز شادیت شادم
و در روز کشتنت افسوس ملول
روزت گرامی باد




در کوچه درس رهگذریم هنوز
وین راه دراز میسپاریم هنوز
از اول ثبت نام سال ها میگذرد
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز
روز دانشجو مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/09/15ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : " مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ "
خداوند پاسخ داد : " از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد كرد . "
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : " اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . "
خداوند لبخند زد : " فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . "
كودك ادامه داد : " من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ "
خداوند او را نوازش كرد و گفت : " فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. "
كودك با ناراحتي گفت : " وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟ "
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : " فرشته ات ، دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: " شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ "
" فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. "
كودك با نگراني ادامه داد : " اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت : " فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود . "
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : " خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد. "
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : " نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني. "
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/09/12ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
قطره .. ، جام !!
آخرین جرعه ی پلک های نیمه جان را بنوش تا
بودن را پاس داری و باور کنی لحظه ی نبودن را که بودی!!
حال که قلبت به تپش افتاده پنجره را باز کن و برخیز،
پا به جای چشم های مست، در مسیر رد های نا مفهوم شب گذار تا
به آخرین خواب ماتم زده ی اشک بپیوندی !!!
اینک در خلوت چاک چاک آسمان گریبان شب را بگیر تا
برایت پایان قصه ی قلب های ترک خورده را بخواند.!!
اکنون که به سر حد بینهایت رسیدی ، جام را رها کن و حسرت اشکهای یخ زده را بشکن!!
دیگر چشمهایت را آرام ببند ، عطر بوی رازقی روحت را بهاری کرده است....
+
نوشته شده در شنبه
1386/09/10ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است
اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است
اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود
اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
لطفا فوتم نکن؛مي خواهم در سينه ي تو تمام شوم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود
اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک
فقط اگر ببينم خيال رفتن داري .
زندگيم مي سوزد اگر بفهمم روزي از من دل گير شده اي
اما بدان دوستت دارم
از پشت اين همه فاصله
از پشت اين همه حرف
دوستت دارم ..
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/09/07ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط سحر وسپیده
|
نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت ... ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
زیر کدامین آسمان ؟
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه ...
که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد ...
کجا یاید صدا سر داد ... ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فاتی را
هزاران بار از دنیای باقی دوست تر دارم ...
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست٬
اگر دردی ز جانش برندارم٬ ناجوانمردی ست
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم٬ بیفروزم
به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم
چه فردایی ... چه دنیایی ... !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است .
نمی خواهم برم٬ ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ... ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/08/30ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|
من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم .
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
من به آنچه مي خواستم نرسيدم ..... اما انچه نياز داشتم به من داده شد.
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/08/30ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط سحر وسپیده
|